حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیر برآمد که روی یار ندیدیم جرعهای از جام وصل او نچشیدیم کار به هم برزدیم و هیچ نکردیم از پس عمری که انتظار کشیدیم وعده وصلی رسیده بود به اول خود نرسید آن به ما و ما برسیدیم با سر سررشته رضا نفتادیم بس که به خود هم چو کرم پیله تنیدیم با قدم اول آمدیم چو عمری بیهده بر سمت رای خویش دویدیم نفخه صور صدای عشق برآمد جمله ز تشویش هیبتش برمیدیم با ملک الموت عشق سود نکردیم گرچه به زاری و زور باز چخیدیم عاقبت الامر ترک خویش گرفتیم وز درکات مشابهت برهیدیم هم چو نزاری ز چارچوب طبیعت باز سوی آشیان سدره پریدیم