حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۹۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با تو دارم هرچه دارم از جدید و از قدیم باز از کونین نه امید میدارم نه بیم چون زبهر دوستی با من دشمناند دشمنان خویشتن را دوست میدارم عظیم آی دل آشفته گر به مقصد رهبری پای مجروح است و سیرت بر صراط مستقیم تو مس آلودهای و عشق کوره امتحان کی شود پاکیزه تا در بوته نگدازند سیم نیست ممکن وصف درد عاشقان کردن که هست مادر دوران مگر از جنس این دولت عقیم گر درونت نیست راه از خود برون نا آمده تا که علت نگذرد صحت نمییابد سقیم تا نباشی بت پرستای یار یاری دوست دار در فروغ طلعتش خاصیت دست کلیم گر بمیری هر نفس در آرزوی روی او بازت از سر زنده گرداند به انفاس نسیم مرد این معنی نزاری نیست دعوی مکن پای چندانی فرو میکن که حد دارد گلیم آتش و آب و خلیل و خضر تمثیلند و تو قابل آب بهشتی منکر نار جهیم