حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا حال دل این بیدل میپسند چنین یارا جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا هم نیز رهی باید بیرون شو سودا را گر عاشق بیچاره از جور نمینالد هم مرحمتی باید معشوقه زیبا را هیهات که مظلومی در دامنت آویزد امروز کند عاقل اندیشه فردا را گر یاد کنی از من هم حیف بود بر تو از وصل سخن گفتن کو زهره و کو یارا ای گل بن باغ من از من دو سخن بشنو یک بار نصیحت کن آن سرکش رعنا را گو بیش نزاری را شاید که نرنجانی گر سر ننهادستم آن بیسر و بیپا را