حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاد باد آن شب که خوش کردم شبت گر چه ناخوش کرده بد آن شب تبت کاسه تب خال بر میداشتم نفی تهمت را به دندان از لبت غایبی از چشم و در گوشم بماند هم چنان آواز یا رب یاربت یاد باد آن شب که مجلس روز کرد عکس نور با فروغ غبغبت هم چو پروین اشک میریزم ز چشم در فراق زلف هم چون عقربت سروبستان را تفرج میکنم از پی بالای شنگ شبشبت جان نخواهد برد میدانم چو روز از شب هجران نزاری عاقبت