حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخرای راحت جان درد دل ما بشنو امشب از بهر خدا مرحمتی کن بمرو امشبی باش که فردا به تو تسلیم کنم جان و دل هر دو به دست تو نهادیم گرو هم چنین کنج من آراسته میدار چو گنج هر کجا شمع بود خانه نباشد بیضو گر نخواهی بر ما بود و بخواهی رفتن وای من بر تو هلاک من مسکین به دو جو هیچ اگر داشته بودی خبر از عالم عشق قصد جان دادن فرهاد نکردی خسرو برفکن برقع و بنمای رخ از مشرق بام تا مه نو سوی مغرب سر خود گیرد و دو داغ حسرت حبشی وار فتد بر رخشان بر ختن گر فتد از عکس خیالت پرتو بر هوای سر کوی تو فدا کردم جان به دو جو بر من اگر معتقدم هیچ به جو قدحی ده به من و زنده جاویدم کن معنی چشمه حیوان چه بود زاده مو گو درآیند به سرپنجه من بدگویان که نزاری ننهد پای به سستی درگو