حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخرای راحت جان درد دل ما بشنو سخنی چند از این بیدل شیدا بشنو سر چه میپیچی و گردن چه کشی از تسلیم طرفه پندی دهمت بیغرض از ما بشنو گوش بگشای ولی چشم ز نادیده ببند هر چه ز آن جا به تو گویند از این جا بشنو تا نگویند ندانی و چو گفتند خموش حرف سربسته به الفاظ معما بشنو یک زمانی بر ما آی و علی رغم رقیب اگرت هست حدیثی دو سه پروا بشنو زان مفرح که ز یاقوت لبت ساختهاند دل بیمار مرا هست مداوا بشنو چشم دارم که مرا دل دهی و گوش کنی زاری زار مرا بهر خدا را بشنو گر چه از دست منای دوست فراغت داری نکتهای هست ازین عاشق تنها بشنو ناله مرغ که شب گیر به گوش تو رسد همه پیغام نزاری ست نگارا بشنو