حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من به جان آمدهام راه سوی جانان کو سخت است دشوار طریقی ست رهی آسان کو کوره سینه پر آتش هجران دارم درد دیرینه ما را دم آن درمان کو وصل خود عاقبت الامر به ما بازآید مرد برخاستن قاعده هجران کو بر محبت چه دلیلی ست فدا کردن جان عید درکیش قدیم است ولی قربان کو هر کسی را به سر خود سر و سامانی هست سر و سامان من بیسرو سامان کو من برانداخته عشقم و در باخته پاک هر چه آن بودم خود هیچ نبودم آن کو ای نزاری مکن از عالم تسلیم غلو گر مسلم شدهای مرتبه سلمان کو در پریشانی اگر مجتمعی مردی مرد استقامت ز کجا خاصه درین دوران کو