حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر ز دوستی اوست خلق دشمن من رواست گو همه عالم مباش جز دشمن مواصلت نشود منقطع به خوف و خطر مخالفت نکند معتقد به سر و علن نشان دوستی دوستان صادق چیست فدای حضرت جانان شدن به جان و به تن اگر بدین که من آزادم از صلاح و فساد ستون عرش بخواهد شکست گو بشکن چه کردهام که بزاری اهل معنی نیست فکندهام همه اغلال صورت از گردن نه مشرکم همه از لاشریک له زنهار بد او یگانه و آن گه من و تو و تو و من بدان که فایده از خویشتن شناسی چیست همین که تو همه هیچی و هیچ لاف مزن وصول وحدت و کثرت به هم معاذالله من و تو شرک بود در برابر ذوالمن تو هیچ منمای از خود که زیرکان دانند که گنج را نبود جز به کنجها مسکن ضمیر من نه محل نتایج سوداست که دختری ست چو مریم به روح آبستن سفینههای نزاری کدام بحر عمیق مرصعات جواهر کدام در عدن غلام همت آنم که از کفی خاشاک کم است در نظر رغبتش زمین و زمن