حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کو شیفتهای کجاست چون من بر باد فراق داده خزمن بگذاشته جان و تن معطل بیجان چه کنم کجا برم تن بیجان چه کند سفر، مجویید چیزی که کسی نیافت از من در کوره آتش جدایی نی من که چو موم گردد آهن با دل گفتم که پرده راز یکباره ز روی بر میفکن گفت این چه حکایت است رفتم من هم چو تو نیستم تو جان کن من گرد دهان دوست گردم نی هم جو توام به کام دشمن میگرد به گرد سر چو گردن از طوق وفا کشید گردن ای نور دو دیده نزاری بیروی تو نیست دیده روشن فریاد رسم ز هجر فریاد مگذار چنینم آخرای جن