حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گواه است بر درد پنهان من دل و چشم بریان و گریان من کنارم غدیری شود هر صباح ز چشمان سیلاب باران من به جانت که مردم ز هجران تو چه گویم دگر آخرای جان من به بوی تو زنده ست مسکین تو نسیمی فرستای گلستان من اگر بیخودی میکنم عفو کن که دل نیست در تحت فرمان من دلم بیپریشانیت جمع نیست خوشا روزگار پریشان من تو دانی که ایمان من کفر تست نداند کسی رمز پنهان من اگر کفر ظلمت بود پس چراست مقامات زلف تو ایمان من نشاید نزاری چنین مبتلا به دود و تو فارغ ز درمان من