حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
الغیاثای دوستان از درد بیدرمان من خود نمیبخشاید آخر هیچ دل بر جان من هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من عاقلان بر من ملامت میکنند آری ولیک چون کنم با دل که کمتر میکند فرمان من مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیز من بگویم چیست آن شبهای بیپایان من دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنم میچکاند قطره قطره چشم خون افشان من تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میان هم سر از جایی برآرد آتش پنهان من دوست میدارم که را آن را کز اول بستهاند با شکنج حلقههای زلف او پیمان من بعد ازین دل در ضلالت میرود یعنی که شد زلف او استغفرالله العظیم ایمان من دل به زاری خون شد و جانم به خواری میبرد بر نزاری رحمتی کن آخرای جانان من