حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صحبت اهل دلی و جاه من و جان من گوشه ویرانهای ملک سلیمان من پای خم و دردیی کوثر و طوبای من عافیت و گلخنی باغ و گلستان من ساغر جمشید وقت پاشنه کفش من خم چه نمرود عهد کوزه برخوان من چند شوی در جوال بس که شنیدی محال خیز بیا گو ببین معجز و برهان من هم چو سلیمان شدم حاکم دیو و پری نفس مسلط چو شد تابع فرمان من پیش نزاری شدم عشق بیاموختم تا به هزیمت برفت عقل خطادان من