حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۰۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای عشق تو از بدو کن در جان من چشمی فکن بر دیده گریه گریان من یک دم قدم بهر عیادت رنجه کن شوری برآر از کلبه احزان من تا مردهای زنده کند احسان تو یا روضهای دیگر شود زندان من در خون جانم بیگنه رفتن که چه زنهار قصد جان مکنای جان من بدنامیی باشد که عاشق میکشی بشنو نصیحت از منای جانان من از تو نمیدارم دریغ این نیم جان زیرا که هم درد تو شد درمان من هرچ آن نماید با تو از من آن تویی با من همان گو هیچ دیگر زآن من جانا به جانت کز پی جور و جفا بیموجبی بر هم مزن پیمان من باشد که بر من عاقبت رحم آوری خشمت نگردد موجب خذلان من بر لفظت ار نام نزاری بگذرد دشواری هجران شود آسان من