حرونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرونی . [ ح َ ] (حامص ) چگونگی حَرون . سرکشی : گر دهر حرونیی نموده ست چون رام تو گشت منگر آنرا. خاقانی . نشاید برداز این ابلق حرونی . نظامی . روزی نفس را کاری بفرمودم حرونی کرد؛ یعنی فرمان نبرد. (تذکرةالاولیاء عطار).