حرون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرون . [ ح ُ ] (ع مص ) حَرونی کردن ستور.(تاج المصادر بیهقی ). ستهیدن اسپ . توسنی کردن اسپ . سرکشی کردن اسپ . نافرمانی کردن اسپ . بی فرمانی کردن اسپ . حران . خلاء. بازایستادن از رفتن ستور ناکفته سم .
حرون . [ ح َ ] (ع ص، اِ) اسب سرکش . اسب توسن . اسب نافرمان . اسب بی فرمان . اسب ناآموخته . آن اسب که برجای ایستد و نرود. (مهذب الاسماء).شموس . اسب ناآموخته و عرب نیز حرون گویند. (صحاح الفرس ). توسن از ستوران که سم غیرشکافته دارند. (منتهی الارب ). چموش . گاه گیر. گه گیر. (زمخشری ) : بسی تکلف بینم ترا بطرف بسی لطیف چیزی جز با تو توسن است و حرون . منجیک . چه بدخوی است این بر بارمحنت حرونی پرعواری بی فساری . ناصرخسرو. یکی مرکب است این جهان بس حرون که شرش رکاب و عنانش عناست . ناصرخسرو. به کتف عمر می کش بار محنت که بر دهر حرون نتوان نهادن . خاقانی . سپهر نیکوییی کرد و پس به آب انداخت شنیده بود مگر آن مثل سپهر حرون . رضی نیشابوری . معلوم شود که اگرچه کودن پارسیم حرون است مرکب تازیم خوش رو است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨). خر که با بالغان زبون گردد چون به طفلان رسد حرون گردد. نظامی . گفت آنرا من نخواهم گفت چون گفت او واپس رو است و بس حرون . مولوی . گفت بهر سخره ٔ شاه حرون خر همی گیرند مردم از برون . مولوی . گر ز قرآن نقل خواهی ای حرون خوان جمیع هم لدینا مُحْضَرون . مولوی . آنچه پیدا عاجز و پست و زبون وآنچه ناپیدا چنان تند و حرون . مولوی . چون شوم غمگین که غم شد سرنگون غم شما بودید ای قوم حرون . مولوی . کسب دین عشق است و جذب اندرون قابلیت نور حق دان ای حرون . مولوی . هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود. مولوی . چو بیعزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون . (بوستان ). مکش سر ز رائی که بخرد زند که پیل حرون بر صف خود زند. امیرخسرو. بر نفس حرون نه اندکی رنج تا راحت روح یابی از گنج . احمد کرمانی . ◄ نخجیری که بالای کوه باشد. صیدی که نگذاردقله ٔ کوه را. (منتهی الارب ).
حرون . [ ح َ ] (اِخ ) نام اسب ابوصالح مسلم باهلی بن عمرو. ◄ نام اسپ شقیق بن جریر باهلی . ◄ نام اسپ مقسم بن کثیر. ◄ نام اسپی است نر از عرب که اسپهای مشهور از قبیل بطان و بطین و ذائد و جز آن از نسل وی باشند.