جحدر یمنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جحدر یمنی . [ ج َ دَ رِ ی َ م َ ] (اِخ ) مردی است از طائفه ٔ بنوجُشم بن بکر که در جاده های یمن راهزنی میکرد. این خبر به حجاج رسید و اوبحاکم خود دستور اکید داد که جحدر را دستگیر کند و حاکم یمن کوشید تا او را دستگیر کرد و بنزد حجاج فرستاده، حجاج گفت چه چیز ترا به این کار واداشت ؟ و آنگاه او را زندانی کرد. وی در حبس ابیات زیر را در جدایی از سرزمین خود سرود: لقد صدع الفؤاد و قد شجانی بکاء حمامتین تجاوبان تجاوبنا بصوت اعجمی علی غصنین من غرب و بان فاسبلت الدموع بلا احتشام و لم اک باللئیم و لا الجبان فقلت لصاحبی ّ: دعا ملامی و کفا اللوم عنی و اعذرانی اء لیس اﷲ یعلم ان قلبی یحبک ایها البرق الیمانی ؟ و اهوی اَن اعید الیک طرفی علی عُدَواء من شغلی و شانی اء لیس اﷲیجمع ام عمرو و ایانا، فذاک بنا تدان ؟ بلی ! و تری الهلال کما اراه و یعلوها النهار کما علانی فما بین التفرق غیر سبع بقین من المحرم، او ثمان اَ لم ترنی غذیت اَخا حروب اذا لم اَجن کنت مجن ّ جان ؟ اَیا اخوی ّ من جشم بن بکر، اَقلا اللوم ان لاتنفعانی اذا جاوزتماسعفات حجر و اودیة الیمامة، فانعیانی لفتیان، اذا سمعوا بقتلی بکی شبانهم و بکی الغوانی و قولا: حجدر امسی رهینا یحاذر وقع مصقول یمانی ستبکی کل غانیة علیه و کل مخضب رخص البنان وکل فتی له ادب و حلم معدی کریم، غیر وان . این اشعار به حجاج رسید او را احضار کرد و گفت : دوست داری با شمشیر گردنت را بزنم یا به حیوانات درنده بسپارمت ؟ جحدر گفت : شمشیری به من ده و نزد درندگانم بینداز. حجاج شمشیری به او داد و او را نزد حیوان درنده ٔ خونخوار گرسنه ای انداخت . آن حیوان به او حمله کرد و جحدر با شمشیر آنچنان بسر او زد که پیشانیش ازهم بشکافت . حجاج او را بنواخت و خلعت بخشید و مستمری برایش تعیین کرد و او را از یاران خویش ساخت . (از معجم البلدان ذیل حجر). و رجوع به الموشح و عقدالفرید ج ٦ ص ٢٥١ و جحدر عکلی شود.