جاناور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاناور. [ وَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) جانور. (ناظم الاطباء). حیوان .زنده . پرندگان حی . جاندار. هرچه جان دارد از آدمی وغیر آن . (شرفنامه ٔ منیری ). مطلق حیوان : هر شب که نو برآیند از گردون این اختران شوخ نه جاناور. مسعودسعد. شگفت این که با اینهمه زنده ام تواند چنین زیست جاناوری . نظامی (از فرهنگ ضیاء). گه چو یوسف شاهدی از چاه بر تختی شود گه چو آدم صورتی از خاک جاناور شود. سیدحسن غزنوی (از بهار عجم ).