جانب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانب . [ ن ِ ] (ع اِ) پهلو. کرانه . ج، جوانب . (منتهی الارب ). طرف . کنار. (بهار عجم ). سوی . جهت . ضلع. ناحیه . کناره . سمت . سو. کران . بر. زی .نحو. شطر. ناحیت . ور. رهگذر. رهگذار. قَذف . قذفه . قَذَف . شَظو. (منتهی الارب ). جَناح . صوب . عُرض . لِفت . حَجاج . حِجاج . (منتهی الارب ). عِطف . صَوب . جنح . سَرب .خُصب . کَسر. کِسر. کَنَف . عَنَد. عَنَن . جرهه . لَقَف . مَرَن . دَرف . دعکه . مُسال . طَف : و کوچ کرد تا آب نهروان و از آن جانب بهرام چوبین فروآمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٠). و لشکر هر دو جانب برمی نشستند و چالش مستی میکردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٨). و عبدالرحمن بن ابی بکر او را (ابوبکر را) بجانب قبر مصطفی صلی اﷲ علیه و آله اندر شب دفن کردند. (تاریخ سیستان ). و بسرای عایشه بجانب ابوبکر او را [ عمر را ] عثمان بن عفان و عبداﷲ پسر او دفن کردند. (تاریخ سیستان ). یک هفته مقام کردند و سخت نیکو داشت و بر جانب نیشابور آمد. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٥). از یکجانب رود و درخت بسیار و دیگر جانب دورادور لشکر که جنگ اینجا خواهد شد. (تاریخ بیهقی ص ٣٥١). یکجانب از دیوار حصار بزمین آوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٣). راند او را جانب نصرانیان کرد در دعوت شروع او بعد از آن . مولوی . شه چو عجز آن طبیبان را بدید پابرهنه جانب مسجد دوید. مولوی . و بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد. (کلیله و دمنه ). از آنجانب که بریده بود انثیین او در شکاف چوب آویخته شد. (کلیله ودمنه ). صیادان ... هر دو جانب آبگیر محکم ببستند. (کلیله و دمنه ). گرت باری گذر باشد نظر بر جانب ما کن نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران . سعدی . ◄ سوی . سو (در نسب ). دود. دودمان : دیگر روز بار داد و هارون الرشیدپسر خوارزمشاه را که از رافعیان بود از جانب مادر... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٠). ◄ جانب کسی ؛ دل وی . خاطر او : ابوالقاسم فقد برفت و جانب ایشان بدست آورد و با هر یک عقد و میثاقی از سر گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ مقام . رتبت . منزلت : و مزیت جانب اولوالعزم بر اصناف مردمان بدانست ... (سندبادنامه ). هم از جهت احترام جانب سلطان و هم از بهر غزارت فضل و تقدم او. (ترجمه ٔتاریخ یمینی ). ◄ احترام . حرمت : پیش ما رسم شکستن نبود عهد و وفا را اﷲاﷲ تو فراموش مکن جانب ما را. سعدی . در رعایت جانبش سعی هر چه تمامتر کرده شود. (گلستان ). ◄ (ص ) نافرمان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج جُنّاب (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ محقر. (منتهی الارب ). کوتاه و خوار از مردم و اسب .(ناظم الاطباء). ◄ اجتناب کرده شده . (منتهی الارب ). ◄ بیگانه . غریب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (بهار عجم ). ◄ اسب گشاده پا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (اِ) پاره ٔ تن آدمی و غیر آدمی . (اقرب الموارد). ◄ کنایه از حمایت و امداد و اعانت چون جانب دار و جانب گیرو جانب کسی داشتن و نگاه داشتن و گرفتن و فروگذاشتن و رها کردن . (بهار عجم ) (آنندراج ). ◄ دراصطلاح مهندسان اکثر اوقات بر یکی از اضلاع مستطیل اطلاق شود. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ این جانب ؛ کلمه ای است که شخص بخود خطاب کند نسبت بزیردست خود. (ناظم الاطباء). من، و زنان اینجانبه نویسند و غلطی مشهور است . ♦ جانبا الانف ؛ دوپهلوی بینی . (ناظم الاطباء). ♦ جانب داشتن ؛ طرفداری کردن : دیده ام آن چشم دل سیه که تو داری جانب هیچ آشنا نگاه ندارد. حافظ. ♦ جانب کسی داشتن ؛ کنایه از حمایت . امداد و اعانت . (بهار عجم ) (آنندراج ). ♦ جانب کسی رها کردن ؛ از کمک به او خودداری کردن . ♦ جانب کسی فروگذاشتن . از کمک کردن بکسی خودداری کردن : جانب خود را فرو باید گذاشت هر کرا دیدیم جانب دار تست . ظهوری (از آنندراج ). ♦ جانب کسی گرفتن ؛ کنایه از حمایت . امداد. اعانت . (بهار عجم ) (آنندراج ) : رمیده اند چنان از خطت وفاداران که زلف جانب رخساره ٔ ترا نگرفت . کلیم (از آنندراج ). ♦ جانب کسی نگاه داشتن ؛ کنایه از حمایت، امداد، اعانت . (بهار عجم ) (آنندراج ) : اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساندهم از پادشاه . سعدی . نمیدانم چه اعجازاست کان چشم سیه دارد بمن دارد نگاه و جانب دشمن نگه دارد. تأثیر (از آنندراج ). کسی جانب ما ندارد نگاه دل و دیده هم نسبتی سوی اوست . ملانسبتی (از آنندراج ). ♦ جانب گیر ؛ کنایه از حمایت کننده . اعانت کننده . (از بهار عجم ) (آنندراج ) : با گل روی تو دعوی نکوئی خورشید بر طرف چون نکند زلف تو جانب گیراست . کلیم (از بهار عجم ). ♦ حق بجانب ؛ کسی که خود را ذیحق مینمایاند. ♦ غلیظالجانب ؛ درشت خوی و بی ادب . (ناظم الاطباء). ♦ لین الجانب ؛ ظریف .خوش . نیک سیرت . (ناظم الاطباء).