بکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- دختر دوشیزه.<BR>۲- تازه، دست نخورده.<BR>۳- اندیشه نو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) [ ع. ] (ص.) ۱- دختر دوشیزه. ۲- تازه، دست نخورده. ۳- اندیشه نو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکر. [ ب ُ ] (ع اِ)ج ِ بَکور و باکور و باکورة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به مفردهای کلمه شود.
بکر. [ ب ُ ک َ ] (ع اِ) ج ِ بُکرَة. (ناظم الاطباء). رجوع به بکرة شود.
بکر. [ ب َ ک ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوهستان بخش داراب شهرستان فسا. سکنه آن ٦١٠ تن .آب از چشمه . محصول آنجا انجیر، مویز، گل سرخ، گردو، انگور، زغال، لبنیات . شغل اهالی آن باغداری، گله داری و قالی بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
مترادف و متضاد واژهدان
باکره، بتول، دختر، دوشیزه، عذرا (متضاد: بیوه) دستنخورده بدیع، تازه، طرفه، نو
واژگان فارسی سره واژهدان
دست نخورده