بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۱۹ - مفلسی از تنگدستی در عذاب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مفلسی از تنگدستی در عذاب سفرهاش ناآشنا با نان و آب بعد عمری، سکهای اندوخته چشم امیدی بدان زر دوخته تا که روز سختی و ایام تار آن وجوه مختصر آید به کار شامگه با چشم تر، وقت نماز برد سوی آسمان دست نیاز کای رحیم وای کریم و باسخا ای به هر حالی مرا مشکلگشا از کرم، بگشا گره از کار من گردهام بشکست، کم کن بار من تا به کی اندر پی یک لقمه نان بر در هر خانهام سگدو زنان گر بود «روزی» به شرط «ما سعی»؟ هر چه کوشم نان نمییابم چرا؟ روز دیگر، مرد مسکین، صبحگاه با خیال کسب نانی، زد به راه از میان جاده در آن پهن دشت رود پر آبی، خروشان میگذشت مرد بیچاره به هر سویی شتافت معبر ایمن و کم عمقی نیافت او در این اندیشه تا یابد گدار در کمین بنشست دزد روزگار چون عبور از بستر آن تندرود بیپذیرای خطر ممکن نبود بهر حفظ سکه از بیم زوال بست محکم با گره، آن را به شال پس هراسان، تا شناور شد در آب آن دعای دیشبش شد مستجاب! شال او، از آب، چون سیراب گشت آن گره، عاری ز پیچ و تاب گشت دست غواص فلک در آب رفت چشم طفل بخت او در، خواب رفت سکه امید، نذر رود شد برگ عیش بینوایی، دود شد باری از دوش قضا برداشتند در ترازوی قدر بگذاشتند بیزیانی میرسید آن سوی رود گر یکی تدبیر با تقدیر بود گر گشایش خواهی از این روزگار خود مشو بر خیر او امیدوار گر به دلها صد گره انداختست آن گره را زین گره نشناختست! چون گره بگشایدت، دست قدر بندد آن را سختتر، جای دگر دست او بهر گشودن باز نیست گوش او بهر شنودن باز نیست او طلا را میتواند مس کند یا که قارون را چو من مفلس کند! بستر گرمی ازین سفله مخواه تا نریزد بر سرت خاک سیاه نالهات را در گلو سازد خموش تا نیاید آه و نفرینت به گوش لیک اگر تیزی دهی اندر خفا بر صدایش میدهد پژواکها او تواند ریسمان راتر کند تا گره را سفت و محکمتر کند لیک نبود عادتا مشکلگشا ورنه بگشودی گره از کار ما هر دری را بسته میخواهد فلک هر دلی را خسته میخواهد فلک هر لبی خندید فیالفورش ببست هر سری جنبید فیالحالش شکست