بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۲۰ - هر ندا را نیست، امید جواب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر ندا را نیست، امید جواب هر دعا، باران نیارد از سحاب گر دعای طفل بودی کارگر از معلمها نمیماندی اثر! گر دعاها جمله میشد مستجاب دیدهای از غم نمیگشتی پر آب… حرف «نه»، در دفتر خلقت نبود نعمت دنیا کم از جنت نبود با دلی خوش، یار در آغوش یار خفتی از کوری چشم روزگار کس خبر، از شام هجرانی نداشت عاشقی هم، روز پایانی نداشت سینهای از سوز دل، در خون نگشت کس ز عشق لیلیای، مجنون نگشت بلبلی، بیداد گلچینی ندید گلبنی را باد غارتگر نچید جامه ماتم، کسی بر تن نکرد بغض اشکی در گلو شیون نکرد باغبان دهر، تخم غم نکاشت نوبهار عمر، پاییزی نداشت دانه رنجی در این عالم نرست غم، نشان از غمسرای دل نجست دیده حسرت کسی بر در ندوخت جانی از دوری جانانی نسوخت سست، هرگز عهد و پیمانی نشد پاره از هجران، گریبانی نشد این فلک، از حد خود بیرون نرفت تیر آهی جانب گردون نرفت در جهان، افسون شیطانی نماند بلکه اصلا چرخ گردانی نماند