بهرام سالکی | غزلیات | ۲ - سهم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بامدادی بلبلی در ناله و فریاد بود نالههای زار او در گوش گل چون باد بود گفتمش: نشنید گل، بیهوده مینالی چرا؟ گفت: ما را از ازل، با گل چنین میعاد بود عیب ما، در بیوفایی، مدعی را گو: مکن هر کجا با هر که بنشستیم، او در یاد بود جام میچونت بدست افتد، بنوش و غم مخور خوش سرود مجلس جم، هر چه باداباد بود هر کجا شیرین لبی دیدیم در آفاق عشق سرخی لعلش ز خون دیده فرهاد بود چرخ، آن روزی که رزق خلق قسمت مینمود سهم ما «نانی که از دستش به خاک افتاد» بود عاشقان را صبر باید «سالک» از جورش منال عاشقی را دیدهای کز یار خود دلشاد بود؟