بهرام سالکی | غزلیات | ۳ - طوفان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای کرات کهکشانها گوی چوگان شما آفتاب آسمان، شمع شبستان شما گر نشانی از تو نگرفتست در روز ازل راه دل را از کجا بشناخت شیطان شما؟ یارب آن «خاتم» تو خود دادی بدست اهرمن گرچه ننگش ماند عمری بر سلیمان شما ورنه بیرأی تو آهی از دل کس برنخاست ای همه ذرات این عالم ثناخوان شما هر بلایی در طریقت، سالکان را نعمتیست ناخدای کشتی نوحست، طوفان شما هیچ کس نومید از درگاه لطفت برنگشت قصهها در یاد خود دارم ز احسان شما چون وضو با خون دل کردند خیل عاشقان در نماز عشق شد سجاده دامان شما بعد ازین، امید عمر جاودان دارم ز بخت کآب حیوان یافتم از خاک ایوان شما شاخه خشکم ولی گر باغبان من تویی چشم دارم گل کنم در خاک بستان شما «سالک از شوق تو آمد سوی اقلیم وجود بازگردد یا درآید چیست فرمان شما»