بهرام سالکی | اشعار نو | ۹ - پایان انسان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این سروده، اشارهایست به مرگ وجدان آدمی و مانعی که این خصلت، برای درندهخوییهای انسان ایجاد میکند. او را فریفتیم! یک شب که ماه، در محاق بود او را به نام عشق، به شوق دیدن یک گل، به باغ کشاندیم. آنگاه شادمانه، چنگالهایمان را در خون او فرو کردیم. … اندرزهایش، آزارمان میداد. از عشق میگفت و از شکوه حرمت انسان. بیزار بود از چکاچک شمشیرها و در گوشمان میخواند: دستهایتان، برای دریدن نیست! به گندم زارها بنگرید گاهی به جای این همه نان، گل باید کاشت! افسوس! هرگز نخواست بداند نیازهای کرکس چیست! و باور نکرد تقدس ابلیس را او پرنده را در آغوش آسمان میخواست. و انکار میکرد که پرواز، گریز هست، نه رهایی. پندهایش عبث و حضورش، سنگ راهی بود. و مرگش، نوید شادمانی ما! اینک، آسوده از شماتت او نشستهایم به انتظار کبوتر. در دستهای ما قفسیست… تابستان ۱۳۹۰