بهرام سالکی | اشعار نو | ۱۰ - هبوط
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سحرگاه بود. به آسمان نگاه کردیم. آفتاب، از فراخنای آبی بیمرز، گم شده بود. و ما با فانوسی در دست، پا در سیاهچاله شب گذاشتیم به دنبال آفتاب. نسیم، لنگان لنگان به روی جاده خفته میدوید و نفسهای تند میکشید. به همسفرم گفتم: به یاد بیاور آن روز که آفتاب میرفت پرسهزنان پیچیده در عبای زرد تبآلودش… آیا در رسالت خود شک داشت؟ و او عاجزانه سرود: آفتاب پیش کیست؟ کجا هست، نیست نیست، شاید، غروب آن روز که میرفت پشت کوه در برکهای که کمین کرده در فلق افتاد و غرق شد؟ و با تردید، در چشمهای من نگریست. انگار در من غروب کرده بود! عجیب بود رفیق راهم گفت: در شهر، موی تمامی سالخوردگان یکشبه سیاه شده است و تمام واژههای سفید، تباه آه دیگر، سیاهی چشمان دلبران مضمون شعر شاعران نبود. رنگ، یعنی سیاه. شب بود و خستگی، پاهای ما را به جاده میدوخت، و خواب، چشمهایمان را میمکید. من گفتم: شاید آفتاب آب شده است! و بر لبان تشنه یک ابر، چکیده است؟ و همسفرم زمزمه کرد شاید، حباب آفتاب را سنگ کودکی احمق شکسته است! آری، جنون بر کولهبار ما سایه افکنده بود. جاده زیر پای ما میرفت، با شتاب و صدای تپش قلبش به گوش میرسید. و باد حریص ناخن خود را بر شیارهای تن او میکشید. ناگهان رفیق راهم گفت: افسوس، آفتاب! آب در گلوی جاده خشکید. آفتاب سیاه، در کنار سنگی سرد، به شاخه خشکی آویخته بود، و بر پلکهایش عنکبوت شب تاری ضخیم تنیده بود. آفتاب مرده بود. آفتاب، مرده بود و جاده، خسته راه در انتظار سپیده، به دوردست مینگریست. و ما هنوز در انتهای افق بودیم چون ابتدا. سال ۱۳۶۱ - تهران