بهرام سالکی | اشعار نو | ۱ - بازخوانی یک اندوه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرگ، ناگاه پاشید، یک کاسه خون به سفره من. او مرده بود. و در آستانه روایت گلهای اطلسی، و در آغاز ترنم آفتاب جوانه زد، سبز شد، و قامت کشید. سایه رنگ پریده سرو، بر سنگفرش حیاط، خمید. در باغچه، نسترن پیر بر دیوار تکیه زد. کلاغ خسته بیمار کز کرد برسر چینه. قار قار او، مرده بود. قمری نشست بر لب پاشویه با اضطراب روشن تردید. یک تکه نان و چند دانه گندم در کوزه شکسته پر آب چاق میشدند. آهنگ مبهم باران، با چکاچکی آرام ترجیع وار بر هرم رخوت خاک میچکید. در حوض، ماهی قرمز تنبل در زلال آبی خود آرام میگریست. تشت مسین چند رخت کهنه چرک را در خاطرات کفآلودش، خمیازه میکشید. با من بگوی که ابر چگونه تاب خواهد آورد بر شیون لهیده ناودان؟ در را مبند که مرگ، در بشارت خوفآورش، بیهودگی انسان را به انتظار نشسته است. و در شیارهای تبسم، اندوه را حریصانه میکاود! و انجماد بودن و خواندن را در رگمرگهای سربی خود و در شط یقین حیات فریاد میکند. و در انتظار احتضار یک نبض، بیتاب میشود. اینک، زمزمه کن. خاموش منشین! که شادی لبخند، خواهد ماسید بر لبهای تکیده یک رؤیا. وقت بلوغ رهاییست پرواز باید کرد با بالهای خیس، و در هقهق سکوت. خاموش مباش! شعری بگوی، مادر مرده است.