بهرام سالکی | اشعار طنز | ۳ - تو را از آنچه دارایی و مال است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پیشدرآمد: تو را از آنچه دارایی و مال است چو سنجیدم فقط خونت حلال است نداری در شجاعت مثل و مانند نداری ترس حتی از خداوند! من به وصفت میسرایمای رفیق یار روز سختی و ایام ضیق گر چه دائم غافلی از حال من غافلی از روز و ماه و سال من هیچ میگویی که «سالک» زنده است آخر او از دوستان بنده است؟! ای به بدجنسی تک اندر روزگار شرمگین از خلقتت پروردگار ای که شیطان از تو الگو ساخته در رقابت با تو، لنگ انداخته ماکیاول، ریزهخوار خوان توست در کلاس درس، ابجدخوان توست ای که خون دوستان در جام تو بیوفایی، ختم شد بر نام تو ای که دستان همه اطرافیان رفته از دستت به سوی آسمان گر که در جنت تو را مأوا شود در جهنم، بهر جا دعوا شود! یک بیابان، گرگ و مار و سوسمار جمله اندر دفترت مشغول کار جملگی، تمساح آدمخوارهاند در شرارت، عقرب جرارهاند یک کله، در دست شد ابزارشان از کلاهی، سکه کار و بارشان از خلایق، مؤمنون یا مشرکون بیکله، ناید از آن دفتر برون در جهنم، روح خولی و یزید شادمان از دست اعمالت «سعید»