بندگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندگاه . [ ب َ ] (اِ مرکب ) مفصل اعضاء. (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). مفصل و پیوندگاه . (ناظم الاطباء). فص . (دهار). وصل . مفصل : دردهای تهیگاه و دردهای بندگاه عرق النساء بلغمی را خوردن و ضماد کردن نافع بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، از یادداشت مؤلف ). و بر سر زانو که بندگاه ران است با ساق یک پاره استخوان است، آنرا الرصفه گویند و بپارسی گردنای زانو گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ایضاً). آرنج . بندگاه دست بود میان ساعد بازو. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ دره، زیرا که آن موضعی است که در آن برای سد راه مترددین و مسافرین بندی توان کرد و مزاحمت رسانیده و با مردم قلیل مانع فوج کثیر شد. (آنندراج ). دره . (فرهنگ فارسی معین ) : ببالای آن بندگاه ایستاد ز پیوند و فرزند میکرد یاد. نظامی . همان چاره دید آن خردمند شاه که بردارد آن بنداز آن بندگاه . نظامی . ◄ محلی که سد در آنجا بسته باشند. (ناظم الاطباء). ◄ در شاهد زیر ظاهراً بندرگاه معنی میدهد : چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد ز دیوانگی گشت چون دیوباد. نظامی .