بندگشا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بندگشا. [ ب َ گ ُ ] (نف مرکب ) بندگشاینده . حلاّ ل مشکلات : تاجورجهان چو جم، تخت خدای مملکت خاتم دیوبند او بندگشای مملکت . خاقانی . ♦ بندگشای جمله مقصود ؛ کنایه از باری تعالی است که برآورنده ٔ همه ٔ مقصودها است : ای بندگشای جمله مقصود دارای وجود و داور جود. نظامی . ◄ (اِ مرکب ) کلید. مفتاح : بندگشای خزانه ٔ تو چه کرده است کو را هزمان به دست جود سپاری . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٨٧). ◄ مفصل . بندگشاها؛ مفاصل . (یادداشت بخط مؤلف ) : و مرتبه ٔ سیم مرتبه ٔ رطوبتهایی است که بندگشاها را سست دارد. (الابنیه فی حقایق الادویه، از یادداشت مؤلف ). و خلطها که اندر بندگشاها بود و سخت شده باشد نرم گرداند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ایضاً). و بندگشاها و همه اندامها به روغن های گرم می مالیدند چون روغن بالا و روغن سوسن و مانند آن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به بندکشا و ماده ٔ بعد شود.