برون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون کردن . [ ب ِ / ب ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیرون کردن . خارج کردن . اخراج کردن : عصیب و گرده برون کن تو زود و بر هم کوب جگر بیازن و آکنج را بسامان کن . کسائی . زدش بر زمین همچو شیر ژیان چنان کز تن وی برون کرد جان . فردوسی . روزیش خطر کردم و نانش بشکستم بشکست مرا دست و برون کرد ز خیزی . مشفقی بلخی . رحم ناورد به پیران و جوانهاشان تا برون کرد ز تن شیره ٔ جانهاشان . منوچهری . تعویذ وفا برون کن از گردن ورنه به جفا گلوت بفْشارد. ناصرخسرو. به نیسان همی قرطه ٔ سبز پوشد درختی که آبان برون کرد ازارش . ناصرخسرو. نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را. ناصرخسرو. طرح برانداز و برون کن برون گردن چرخ از حرکات و سکون . نظامی . کرد چوره رفت ز غایت فزون سر ز گریبان طبیعت برون . نظامی . ای دست ز آستین برون کرده به عهد وامروز کشیده پای در دامن باز. سعدی . کنون پخته شد لقمه ٔ خام من که گرمش برون کردی از کام من . سعدی . برون کن ز دل دوزخ آز آنگه نگر کِت درون باغ رضوان نماید. ادیب . ◄ گسیل داشتن . فرستادن . به جایی روانه کردن : برون کرد کارآگهان ناگهان همی جست بیدار کار جهان . فردوسی . ز مردان گرد ازدر کارزار برون کرد لشکردو ره صدهزار. فردوسی . ز لشکر برون کن سواری هزار فرامرز را باش در جنگ یار. فردوسی . برادرْش را خواند فرشیدورد سپاهی برون کرد و مردان مرد. فردوسی . فرسته برون کرد گردی گزین بدادش عرابی نوندی بکین . اسدی . سپهبد زبان آوری نغزگوی برون کرد و نسپرد نامه بدوی . اسدی . ♦ برون کردن از تن (بر) ؛ درآوردن : گشاد از میان آن کیانی کمر برون کرد خفتان و جوشن ز بر. فردوسی . ♦ شهربرون کرده ؛ از شهر خارج شده : هرکه درین حلقه فرومانده است شهربرون کرده و ده رانده است . نظامی . ◄ بیرون کشیدن . بیرون آختن . برون آهنجیدن : بخون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان . سعدی .