برون بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون بردن . [ ب ِ / ب ُ ب ُدَ ] (مص مرکب ) بیرون بردن . خارج کردن : چون سپه را بسوی دشت برون برده بُوَد گردلشکر صدوشش میل سراپرده بُوَد. منوچهری . بعداز هزار سال همانی که اولی زین در درآورند و از آن در برون برند. ناصرخسرو. بترسد خردمند ازین بحر خون کزو کس نبرده ست کشتی برون . سعدی . این مطرب ما نیک نمیداند زد زینجاش برون برید و نیکش بزنید. سعدی . ♦ برون بردن سر از کهتری ؛ نافرمانی کردن : ور ایدونکه نایم بفرمان بری برون برده باشم سر از کهتری . فردوسی .