برون تاختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برون تاختن . [ ب ِ / ب ُ ت َ ] (مص مرکب ) بیرون تاختن . به خارج بردن بسرعت : ز پیش همایش برون تاختند به آب فرات اندر انداختند. فردوسی . سخنها ز هر گونه برساختند هیونی تگاوربرون تاختند. فردوسی . ز گردان خاور سواری چو ابر برون تاخت با خود و با خشت و گبر. اسدی . نشان از خانه ٔ چوبین برون تاخت که چوبین خانه از دشمن بپرداخت . نظامی . ای بسا خانه ٔ تقوی که رسیده ست بآب تا ز منزل عرق آلود برون تاخته ای . صائب .