برص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برص . [ ب َ ] (ع اِ) جانوری است کوچک که در چاه باشد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
برص . [ ب َ ] (ع اِ) (اصطلاح پزشکی ) در نزد پزشکان سفیدی ایست که بر ظاهر پوست بدن آشکار میشود و محل خود را ژرف میسازد پس اگر در سایر اعضاء این سپیدی عارض شود بطوریکه رنگ بدن تماماًسپید گردد آنگاه این عارضه را منتشر نامند و برص سیاه بنام قوباء معروف است و آن سیاهی باشد که بر اثر سیاهی سوداوی غلیظ بر پوست بدن عارض میشود. (کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر). رجوع به بَرَص شود.
برص . [ ب َ رَ ] (ع اِ) بیماریی است که بر پوست بدن پدید آید و جاجا سپید گردد سپیدتر از رنگ پوست . (یادداشت مؤلف ). پیسی اندام از فساد مزاج . (غیاث اللغات ). پیسگی . پیش . پیسی . (زمخشری ). سلع. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). سپیدی باشد در ظاهر بدن دربعضی اعضاء. مرضی است که داغهای سیاه یا سپید بر اندام پدید آیند. (غیاث اللغات از منتخب ) : بخت را در گلیم بایستی این سپیدی برص که در بصر است . خاقانی . آری به داغ و درد سرانندنامزد اینک پلنگ در برص و شیر در جذام . خاقانی . ♦ برص ابیض ؛ پیسی . ♦ برص اسود ؛ قوبای مقشر. ♦ برص الاظفار ؛ سپیدی که بر ناخنها افتد. ♦ برص دار ؛ مبتلی به بیماری برص : از سر تیغت که ماه ازوست برص دار بر تن شیر فلک جذام برآمد. خاقانی . ♦ برص زده ؛اسلع. ♦ برص منتشر ؛ پیسی که تمام اعضاء را فراگیرد. ◄ یکی از عیبهایی که اسب بدان دچار میشود. رجوع به صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٨ شود. ◄ سپیدی زخم به شده . (آنندراج ). سپیدی جراحت به شده ٔ ستور. (منتهی الارب ). ◄ (مص ) پیس اندام شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). و رجوع به مفردات ابن البیطار در کلمه ٔ خلد شود.