پیسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیسی . [ ] (ص نسبی ) منسوب به پیس . ◄ (حامص ) پیس بودن . ◄ (اِ) بیماریی که بر اثر آن لکه های سپید در بدن پدید آید و آن را خلنگ و ابلق و خالدار کند. برص . بهق . وضح . (منتهی الارب ) : ریشش رداء ثعلب ریزیده جای جای چون یوز گشته از ره پیسی، نه از شکار. سوزنی . بر جای موی ریخته پیسی شده پدید وز آب غازه کرده چو گلبرگ کامکار. سوزنی . سوء؛ پیسی اندام از فساد مزاج . (منتهی الارب ). ◄ در بیت ذیل از ناصرخسرو، کلمه ٔ پیسی مرادف خیانت آمده است : یکی سخنت بپرسم به رمز بی تلبیس که آن برون برد از دل خیانت و پیسی . (مرحوم دهخدا در حواشی دیوان ناصرخسرو ص ٦٨٦ نوشته اند ظ: خباثت و لبسی ).
پیسی . (حامص ) منسوب به پیس ترکی به معنی بد. معامله ٔ سوء. رفتار سخت بد : ای آنکه صفات تو بودتابع ذات بر پیسی تو گواه ... است صفات . باقر کاشی . ♦ پیسی بسر کسی آوردن ؛ یا پیسی بسر کسی درآوردن ؛ نهایت او را رنج و عذاب دادن و بیشتر بگفتارهای زشت . با او رفتاری سخت خشن کردن . آزار رساندن وی را: پیسیی سر او آورده که مگو و مپرس ؛ رفتاری سخت زشت و ناهنجار با او کرده چنانکه بگفتن نیاید. پیسیی بر سرش آوردم که اگر بالای ماست بگذاری سگ نمیخورد؛ یعنی بلایی عظیم بر سرش آوردم و سخت خفیف کردمش . (از آنندراج ).