برزگری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برزگری . [ ب َ زْ / زِ گ َ ] (حامص مرکب ) تأریس . (یادداشت مؤلف از تاج المصادر). زراعت و کشاورزی . (شرفنامه ٔ منیری ). برزیگری . فلاحت : برزگری کن در این زمین و مترس ایچ از شغب و گفتگو و غلغل خصمان . ناصرخسرو. مائده سازد از بره بر صفت توانگران برزگری کند بکار از قبل کدیوری . خاقانی . برزگری کردی و از حراثت و زراعت نان خوردی . (سندبادنامه ). رجوع به برزیگری و زراعت شود.