برتابیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برتابیدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) برتافتن . تحمل کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). تاب آوردن . پذیرفتن . از عهده برآمدن : ابوکرب ...بر منبر شد و او را [ حجاج را ] از هزیمت طاهر و طائی خبر داد. حجاج مردمان را بفرمود که ببصره باز شوید که اینجا سپاه برنتابد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). چون فتح تمام شد و حذیفه آنجا بنشست تا عمر چه فرماید باز گردد یا پیشتر شود و نهاوند شهری بود خرد اینهمه سپاه برنتابد و بدو نیم شدند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). جلالش برنگیرد هفت کشور سپاهش برنتابد هفت گردون . عنصری . چو این نامه بخوانی هرچه زوتر بکن تدبیر شهر آرای دختر که من زین بیش ویرا برنتابم همان چیزی که خواهدمن نیابم . (ویس و رامین ). علامت گرمی معده آنست که طعامها و داروهای گرم برنتابد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنچه [ افراط طمث ] از دفع طبیعت یا از ضعیفی رگها بود که خون را برنتابید باز نباید داشت . (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). تابستان روزگاری است که تن مردم با گرمی هوا، گرمی و تیزی داروهای قوی برنتابد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بر نتابد نهیب بأسش را مرکز خاک و محور چنبر. مسعودسعد. طالعش را شهسواران دان که بار هودجش کوهه ٔ عرش معلا برنتابد بیش از این . خاقانی . چون روی تو بی نقاب گردد آفاق جمال برنتابد. خاقانی . خاقانی را مکش چو کشتی می دان که وبال برنتابد. خاقانی . تنی کو بار این دل برنتابد بسر باری غم دلبر نتابد. نظامی . همه چیزی زرای کدخدائی سکون برتابد الا پادشائی . نظامی . مخور غم کادمی غم برنتابد چو غم گفتی زمین هم برنتابد. نظامی . نسازد عاشقی با سرفرازی که بازی برنتابد عشق بازی . نظامی . چه جواشیر مقر سریر سلطنت را نشاید و مقام حشم و اتباع او را برنتابد. (جهانگشای جوینی ). زلف کان از رعشه جنبد پای بند دل نگردد باد کز دکلان جهد تخت سلیمان برنتابد. سیف اسفرنگ . عبدالملک بگریست و گفت راست میگوئی هرچند دنیا وفادار نیست اما ملک عقیم است و شریک برنمی تابد. (تاریخ گزیده ). غم غریبی و غربت چو برنمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم . حافظ. ◄ تابیدن . تافتن . پرتو افکندن : بطول و عرض و رنگ و گوهر و حد چو خورشیدی که بر تابد ز روزن . منوچهری . ◄ برتافتن . پیچیدن . تاب دادن . رجوع به تاب دادن شود. ◄ برتافتن . سرپیچی کردن . روی گرداندن : کنون خیره آزرم دشمن مجوی بر این بارگه بر مبرتاب روی . فردوسی . چو خواهی که رنج تو آید ببار سرت را مبرتاب از آموزگار. فردوسی . که تخت کیان جست خواهی مجوی چه جوئی زآتش مبرتاب روی . فردوسی . برانوش گفتا چه خواهی بگوی چو زنهار دادی مبرتاب روی . فردوسی . رجوع به برتافتن شود. ◄ تاختن . تاخت و تاز کردن . بشتاب روانه شدن . اسب برانگیختن و به سرعت روی آوردن .