بجا افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجا افتادن . [ ب ِ اُ دَ ] (مص مرکب )در جای خود افتادن . بموضع اول باز شدن : در هوای گلشنی صد ره چو مرغ بسته بال کرده ام آهنگ پرواز و بجا افتاده ام . وحشی . ♦ به جا افتادن عضو ؛ جبر عضو شکسته . بهبود یافتن استخوانی که از بند در رفته باشد. بصورت اولیه باز برده شدن : رود از حب وطن آدم خاکی سوی خاک عاقبت عضو ز جا رفته بجا می افتد. اشرف . ◄ باز به بستر افتادن . از ناتوانی از پا افتادن . (آنندراج ): خسته ٔ درد و محبت را سر بیهوده نیست بارها به گشته و دیگر بجا افتاده است . شفائی . دل خسته که به تدبیر تغافل به شد باز پرهیز نکرده ست و بجا افتاده است . شفائی . ◄ بموقع افتادن متناسب برآمدن .