بجا آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. وَ دَ) (مص م.)<BR>۱- انجام دادن.<BR>۲- بازشناختن، دریافتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. وَ دَ) (مص م.) ۱- انجام دادن. ۲- بازشناختن، دریافتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بجا آوردن . [ ب ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) انجام دادن . گزاردن . امتثال . به فعل آوردن . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). اجرا کردن : همی چرخ رازیر پا آورم به هر رزم مردی بجا آورم . فردوسی . چو عهدی با کسی کردی بجا آر که ایمانست عهد از دست مگذار. ناصرخسرو. اگر این چند حق بجا آری رخت در خانه ٔ خدا آری . اوحدی . مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد. حافظ. غرور عشق زلیخا بهانه انگیزست وگرنه یوسف ما بندگی بجا آورد. صائب . ◄ شناختن . دانستن . (انجمن آرای ناصری ). تشخیص دادن : یکی از بزرگان محمود را بخواب دید که همه اندام او ریخته و خاک شده مگر چشم او که در چشمخانه همی گردید. همه ٔ بزرگان در تأویل آن فروماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگرانست که ملکش با دگرانست . (گلستان ). ◄ ثابت کردن . آماده کردن . در جای خود قرار دادن . بکار داشتن : نبشتن ز گفتن مهمتر شناس بگاه نوشتن بجا آر هوش . مسعود سعد. و رجوع به بجای آوردن شود.