بادبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بادبان . (اِ مرکب ) پرده ای باشد که بر تیر کشتی بندند. (برهان )(آنندراج ) (انجمن آرا). جامه ای که در رخ باد در جهاز و کشتی بندند از جهت سرعت سیر. (شرفنامه ٔ منیری ). تیر که بوقت جستن باد در کشتی راست دارند و جامه بر آن آویزند تا در رفتن خطا نکند و بشتاب رود. (صحاح الفرس ). جَل ّ. شراع . قِلع. (منتهی الارب ) : سخن لنگر و بادبانش خرد بدریا خردمند چون بگذرد. فردوسی . چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته . فردوسی . چو ملاح روی سکندر بدید بجست و سبک بادبان برکشید. فردوسی . این یکی کشتی است کو را بادبان آتش است و خاک تیره لنگر است . ناصرخسرو. اندرو غواص فکرت گوهر آورده بکف اندرو ملاح دولت برکشیده بادبان . معزی (از آنندراج ). دامنش بادبان کشتی شد گر گریبانْش تر شود شاید. خاقانی . از سر زانو کشتی و ز دامان لنگر بادبانْشان ز گریبان بخراسان یابم . خاقانی . ازین پس بادبان ابر در خون آشنا کردی اگر حکم شهنشاهی فرونگذاشتی لنگر. (از سندبادنامه ص ١٦). فلک برکرد زرین بادبانی نماند از سیم کشتیها نشانی . نظامی . چو شد پرداخته آن نامه ٔ شاه ز شادی بادبان زد بر سر ماه . (منسوب به نظامی ). کنون چه چاره که در بحر غم بگردابی فتاده زورق صبرم ز بادبان فراق . حافظ. ◄ تیر کشتی . (ناظم الاطباء). ◄ کشتی را نیز گفته اند. (برهان ). ◄ دست زیر و دست بالای قبا را هم گویند که از دو طرف بر زیربغل چپ و راست بسته میشود. دو رویه ٔ قبا که در زیر بغل چپ و راست بسته میشود. (برهان ) (ناظم الاطباء). پرده ٔ قبا که بر زیر سینه واقع شود، و آنرا از جانب چپ براست و از راست بچپ بندند و دست زیر و دست بالا هم خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ گریبان قبا. (برهان ) (ناظم الاطباء). جیب و گریبان . (آنندراج ) : ازبهر بوی خوش چو یکی پاره عود تر دارد همیشه دوخته بر پیش بادبان . منوچهری . دشت از حریر سبزبپوشید کرته ای پرعنبر آستینش و پرمشک بادبان . ازرقی (از انجمن آرا). خوب نبود عیسی اندر خانه پس در بادبان ازبرای توتیا سنگ سپاهان داشتن . سنائی (از انجمن آرا). ◄ پس و پیش گریبان . (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ آستین قبا. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : زآبگینه عکس او چون نور بر دست افکند دست بیرون کرد پنداری کلیم از بادبان . ازرقی . ◄ سرآستین . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ سروری ). ◄ کنایه از شخص سبکروحی باشد که با مردم مؤانست کند. (برهان ). شخص سبکروحی که با مردم مؤانست کند بر خلاف لنگر که شخص ناگوار باشد. ◄ پیاله و ساغر و جام . (ناظم الاطباء).