شراع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شراع . [ ش ُ ] (ع اِ) گیاه بتمام رسیده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
شراع . [ ش ِ ](ع اِ) ج ِ شرعة. (منتهی الارب ). رجوع به شرعة شود.
شراع . [ ش ِ ] (ع اِ) زه کمان مادام که بر کمان است . ◄ گردن شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ بادبان کشتی . ج، اشرعة و شرع . (از منتهی الارب ). هر چیز که قرار داده شود و برافراشته گردد. (از اقرب الموارد). ج، اَشرِعَه، شُرُع . بادبان کشتی . (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ) : چو کشتیی که حبل او ز دُم ّ او شراع او سرون او قفای او. منوچهری . پیوسته شراع صیت جاهت را برکشتی بحر بیکران بندم . مسعودسعد. ◄ نیزه و سنان . ◄ سایبان . (ناظم الاطباء). سایه بان . سایه وان . (مهذب الاسماء). شادروان . سراپرده . شامیانه . خیمه . (ناظم الاطباء) : گزیده شراعی بیاراستند نیاطوس را پیش او خواستند. فردوسی . باغ ارم شراع تو باشد به روز خوان بیت الحرم رواق تو باشد به روز باش . منوچهری . شراعی که از پر سیمرغ بود بدادش پر از گوهر نابسود. اسدی (گرشاسب نامه ). دو صد تیغ و صد بدره دینار گنج ز دیبا شراع و سراپرده پنج . اسدی (گرشاسب نامه ). شراع و ستاره دو صد زربفت ز دیبا سراپرده هفتاد و هفت . اسدی (گرشاسب نامه ). بساط گشت زمین و شراع روی هوا ملون است ز رنگ و نگار از آتش و آب . مسعودسعد. جهانی در جهانی سبزه بینی، پر خیمه و شراع و ستاره . (چهار مقاله ). از زرکش و ممزج و اطلس وثاق من چون خیمه ٔ خزان و شراع بهارکرد. خاقانی . نه ترکی وشاقی نه تازی براقی نه رومی بساطی نه مصری شراعی . خاقانی . شراعی از دیبای رومی به دو قائمه ٔ زرین و دو قائمه ٔ سیمین در سر آن کشیده .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٥). ♦ شراع زدن ؛ خیمه زدن . سایه بان بر پا کردن : فرودآمد از اسب شاه بلند شراعی زدند از بر کشتمند. فردوسی . شراعی بزد شاه و بنهاد تخت بر تخت شد هر که بد نیکبخت . فردوسی . شراعی زدند از بر ریگ نرم همی رفت ماهوی چون باد گرم . فردوسی . امیر با لشکر رفت به کنار دریای آبسکون و آنجا خیمه ها و شراعها زدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧١). بگوی تا شراعی و صفها و خیمه ها بزنند و عمم اینجا فرود آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٢). امیریوسف را به نیم ترک بنشاندند چندانکه صفها و شراع بزدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٢). شراعی بزد بر لب آبگیر بیاراست بزمی خوش و دلپذیر. اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ شراع کردن ؛ سایبان و شادروان درست کردن : از سمن و مشک و بید باغ شراعت کند وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند. منوچهری .