اندرآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرآوردن . [ اَدَ وَ / وُ دَ ] (مص مرکب ) از پا اندر آوردن، از پادرآوردن . فروافکندن . کشتن . ازبین بردن : به ایوان او آتش اندرفکند ز پای اندرآورد کاخ بلند. فردوسی . ♦ از اسب یا از پیل یا از تخت اندرآوردن ؛ بزیر آوردن . فرود آوردن . پایین آوردن . مغلوب کردن : ز پیل اندرآورد و زد برزمین ببستندبازوی خاقان چین . فردوسی . گرفت آن ستمکاره ضحاک را ز تخت اندر آورد ناپاک را. فردوسی . ♦ بپا اندرآوردن ؛ بپا آوردن . تباه کردن : چو نوذر شد از بخت بیدادگر بپای اندرآورد راه پدر. فردوسی . ♦ ببند اندرآوردن ؛ ببند آوردن . داخل بند کردن . گرفتار کردن . بچنگ آوردن : دو چیز است کاو را ببند اندرآرد یکی تیغ هندی دگر زر کانی . دقیقی . ♦ بزین اندرآوردن ؛ زین کردن . بزیر زین کشیدن اسب را : کمر بست و برساخت مر جنگ را بزین اندرآورد شبرنگ را. فردوسی . ♦ پای بزین اندرآوردن ؛ سوار بر اسب شدن : نخواهد که از تخم ما برزمین کسی پای خویش اندرآرد بزین . فردوسی . برو گفت پایت بزین اندرآر همه کشوران را بدین اندرآر. فردوسی . ♦ چادر بسر اندرآوردن ؛ چادر بسر کشیدن . چادر بسر افکندن : ز خون رخ بغنجار بندود خور ز گرد اندر آورد چادربسر. (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). ♦ سر کسی بخاک اندرآوردن ؛بر زمین زدن او را و مغلوب ساختن : کسی را بود زین سپس تخت تو بخاک اندرآرد سر بخت تو. فردوسی . همیگفت کای داور دادپاک سر دشمنان اندرآور بخاک . فردوسی . ♦ سرکسی بگرد اندرآوردن ؛ وی را برزمین زدن . او را مغلوب ساختن : جهاندار محمود کاندر نبرد سر سرکشان اندرآرد بگرد. فردوسی . ♦ شکست اندرآوردن ؛ مغلوب شدن . شکست خوردن : منی چون بپیوست [ جمشید ] با کردگار شکست اندرآورد و برگشت کار. فردوسی . ◄ داخل کردن . وارد کردن . (فرهنگ فارسی معین ). بدرون آوردن . (یادداشت مؤلف ) : همی گفت با وی گزاف و دروغ مگر کاندرآرد سرش را به یوغ . ابوشکور. ور ایدون که پیش تو گویم دروغ دروغ اندرآرد سر من به یوغ . ابوشکور. یکی را ز ماه اندرآری بچاه یکی را ز چاه اندرآری بماه . فردوسی . پدر گر بمغز اندرآرد خرد همانا سخن بر سخن نگذرد. فردوسی . برنج اندرآری تنت را رواست که خود رنج بردن بدانش سزاست . فردوسی . مهرگان آمد در بگشاییدش اندرآرید و تواضع بنماییدش . منوچهری . او را به سیستان اندر آوردند. (تاریخ سیستان ). بیشتری اسیر کردند و بشهر اندر آوردند. (تاریخ سیستان ). پیغامبر صلی اﷲ علیه و سلم انگشتری بانگشت اندر آورد. (نوروزنامه ). ♦ بجنگ اندرآوردن ؛ داخل جنگ کردن . بجنگ برخیزانیدن . بجنگ واداشتن . متعدی بجنگ اندرآمدن : سپه را بجنگ اندرآورد شاه بجنبید ناچار دیگر سپاه . فردوسی . از آنجایگه شد به آوردگاه بجنگ اندرآورد یکسر سپاه . فردوسی . وزآن پس یلان را همه همگروه بجنگ اندرآریم برسان کوه . فردوسی . به انبوه لشکر بجنگ اندرآر سخن بگسل از گفته ٔ نابکار. فردوسی . ♦ بگفتار اندرآوردن ؛ بسخن آوردن . بحرف آوردن : کسی کزو هنر و عیب بازخواهی جست بهانه ساز و بگفتارش اندرآر نخست . رشید سمرقندی . ◄ شروع کردن . آغازیدن . (یادداشت مؤلف ) : گر از کیقباد اندرآری شمار براین تخمه بر سالیان شد هزار که باتاج بودند و بر تخت زر سرآمد کنون نام ایشان مبر. فردوسی . و رجوع به آوردن شود.