اندرآمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرآمدن . [ اَ دَ م َ دَ ] (مص مرکب ) آمدن : بماندند ناکام برجای خویش چو شاپور شیر اندرآمد به پیش . فردوسی . زدشت اندرآمد بدانجا گذشت فراوان بدان شارسان دربگشت . فردوسی . بگویم ترا بودنیها نخست ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست . فردوسی . فرخ زاد هرمزد با آب چشم از اروند رود اندرآمد بخشم . فردوسی . ◄ درآمدن . داخل شدن . وارد گشتن . (فرهنگ فارسی معین ) : اندرآمد مرد بازن چرب چرب گنده پیر از خانه بیرون شد بترب . رودکی . در شهرستان بگشودند و آن مهتران و رسولان پیادگان صف برکشیدند از در شهرستان تا یک فرسنگی که کلیسیای بزرگ بود و سماطین بزدند بر راه مسلمه والیون او را دستوری داد تا اندر آمد. (تاریخ بلعمی ). خواجه بپرونده اندرآمد ایدر اکنون معجب شده ست از بر رهوار. آغاجی . چو مادرش بیند کمند و سوار چو شیر اندرآید کند کارزار. فردوسی . کنیزک دوان رفت و بگشاد در ببهرام گفت اندرآی ای پسر. فردوسی . دوش متواریک بوقت سحر اندرآمد بخیمه آن دلبر. فرخی . آواز دادم قوم خویش را که درآیید مردی سی و چهل اندرآمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٣). و ما این تاوان ادب را بستدیم تا خداوندان اسپ اسپ را نگه دارند تا بکشت کسان اندر نیایند.(نوروزنامه ). و از آن خوابها یکی آن بود که جمله ٔ جهان یکی انگشتری شدی و به انگشت وی اندر آمدی ولیکن او را نگین نبودی . (نوروزنامه ). بر در فقر آی تا پیش آیدت سرهنگ عشق گوید ای صاحبخراج هردو گیتی اندرآ. خاقانی . استدخال ؛ اندرآمدن خواستن . (تاج المصادر بیهقی ). تدخل ؛ اندرآمدن اندک اندک . (تاج المصادر بیهقی ) : زآنکه اول سمع باید نطق را سوی منطق از ره سمع اندرآ. مولوی . سنگها و کافران سنگدل اندر آیند اندر او زار و خجل . مولوی . اندرآ مادر که من اینجا خوشم گرچه در صورت میان آتشم . مولوی . ♦ اندرآمدن سایه ؛مدخل ظل در دائره ٔ هندیه و امثال آن . (از مقدمه ٔ التفهیم چ همایی ص قلج ). ◄ فرود آمدن .پایین آمدن : تن ژنده پیل اندرآمد بخاک جهان گشت از این درد ما را خباک . فردوسی . ز اسب اندرآمد گو شیر نر ز ره دامنش را بزد بر کمر. فردوسی . ز اسب اندرآمد گرفتش ببر بپرسیدش از خسرو تاجور. فردوسی . چو بگذشت بر آفریدون دوشست ز البرزکوه اندرآمد بدشت . فردوسی . ♦ از پای اندرآمدن ؛ ضعیف شدن . به آخر رسیدن : چوبرگیری از کوه و ننهی بجای سرانجام کوه اندرآید ز پای . فردوسی . و رجوع به پا در حرف «پ » شود. ♦ بزانو اندرآمدن ؛ خم کردن زانو. زانو برزمین نهادن، کنایه از تسلیم شدن . مغلوب شدن : آن پیل را پیش آوردند آراسته . چون پیل عبدالمطلب را بدید بزانو اندرآمد. (تاریخ سیستان ). و رجوع به زانو در حرف «ز» شود. ◄ رسیدن . فرارسیدن . (یادداشت مؤلف ) : هرساله چون بهار زراه اندر آمدی جایی نیافتی که دراو یابدی قرار. فرخی . اندر آمد نوبهاری چون مهی چون بهشت عدن شد هر مهمهی . منوچهری . چون سال اربع و ثلثمائه اندر آمد... (تاریخ سیستان ). چون شب اندرآمد راهب بصومعه اندر بعبادت ایستاده بوده . (تاریخ سیستان ). عمرو [ بن لیث ] پاره ای بشد و بسیار اسیر گرفت شب اندر آمد بازگشت . (تاریخ سیستان )... تا ماه رمضان این سال اندر آمد. (تاریخ سیستان ). از بهر آنکه چون زمستان اندرآید رطوبتهاء خام اندر دماغ و احشاء بماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون سال چهاردهم اندرآمدیزدجرد را بپادشاهی بنشاندند. (مجمل التواریخ ). ◄ حرکت کردن . جنبیدن : بود لشکر قلب برجای خویش کس از قلبگه نگسلد پای خویش وگر قلب دشمن بجنبد ز جای تو با لشکر از قلبگه اندرآی . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ١٩٨٤). چو من با سپاه اندرآیم ز جای همه کشور چین ندارند پای . فردوسی . ندارد برآورد گه پیل پای چو من با سپاه اندرآیم ز جای . فردوسی . ◄ دست بردن : نخست اندرآمد بگرز گران همی کوفت چون پتک آهنگران . فردوسی . ◄ به خواب اندرآمدن ؛ بخواب رفتن . (یادداشت مؤلف ). مقابل از خواب اندرآمدن (= از خواب بیدار شدن ) : چنین گفت بالشکر افراسیاب که بیداربخت اندرآمد بخواب . فردوسی . گشاده شد این گنگ افراسیاب سر بخت او اندرآمد بخواب . فردوسی . رجوع به همین ترکیب در ذیل خواب شود. ◄ از خواب اندرآمدن ؛ از خواب بیدار شدن : ز خواب خوش چو خسرو اندرآمد چو آتش دودی از مغزش برآمد. نظامی . رجوع به همین ترکیب در ذیل خواب شود. ◄ شروع کردن . مشغول شدن . پرداختن : که تا آفرید این جهان کردگار پدید آمد این گردش روزگار ز ضحاک تازی نخست اندرآی که بیدادگر بود و ناپاک رای دگر آنکه بدگوهر افراسیاب ... فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٩ ص ٢٧٢٤). دلاور نخست اندرآمد بپند سخنها همی راندی سودمند. فردوسی . بکار اندر آمد بزانوش مرد بسه سال آن پل تمامی بکرد. فردوسی . ز کاوس شاه اندر آیم نخست کجا را ز یزدان همی خواست جست . فردوسی . وگر کودک بطعام اندرآمده باشد اندر هر نوعی طعام، از این جنس دهند که یاد کرده آمد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ بجنگ اندرآمدن ؛ بجنگ برخاستن . بجنگ شروع کردن . بجنگ داخل شدن و اقدام کردن : نشانید و پس گرزها برکشید بجنگ اندرآیید و دشمن کشید. فردوسی . یکی گبر پوشید زال دلیر بجنگ اندرآمد بکردار شیر. فردوسی . برآراست با میمنه میسره بجنگ اندرآمد سپه یکسره همانگه سپاه اندر آمد بجنگ سپه همچو دریا و دریا چو گنگ . عنصری . ◄ در شاهد زیر اگر «اندر» مفسر «به » نباشد، ظاهراً مصدر متعدی و به معنی اندر آوردن است : یعقوب (لیث ) گفت ایزد تعالی ما را اینجا بویرانی اندر آمد تا این دو بیت برخوانیم و بدانیم . (تاریخ سیستان ).