اندرآویختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندرآویختن . [ اَ دَ ت َ ] (مص مرکب ) معلق بودن . آویزان بودن . (فرهنگ فارسی معین ). آویختن . آویخته شدن : او از این کار گریزنده و این بالش از او اندر آویخته پیوسته چو قالب بروان . فرخی . به دلها اندر آویزد دو زلفش چو دوژه کاندر آویزد بدامن . خفاف . ◄ چنگ زدن . رو آوردن . دست آویز قرار دادن چیزی را. توسل جستن : چو بازور و با چنگ برخیزد اوی بپروردگار اندرآویزد اوی . فردوسی . بزرگان بدواندرآویختند ز مژگان همی خون دل ریختند. فردوسی . بدست از دامن او اندرآویز حدیث دیگران از دست بگذار. فرخی . چو گشتم مست میگویی که برخیز ببد خواهان هشیار اندرآویز. نظامی . ◄ آویزان کردن . معلق کردن : بدژخیم فرمود کاین را بکوی ز دار اندر آویز و برتاب روی . فردوسی . و رجوع به آویختن شود.