اقبال لاهوری | اسرار خودی | الوقت سیف
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سبز بادا خاک پاک شافعی عالمی سر خوش ز تاک شافعی فکر او کوکب ز گردون چیده است سیف بران وقت را نامیده است من چه گویم سر این شمشیر چیست آب او سرمایه دار از زندگیست صاحبش بالاتر از امید و بیم دست او بیضاتر از دست کلیم سنگ از یک ضربت اوتر شود بحر از محرومی نم بر شود در کف موسی همین شمشیر بود کار او بالاتر از تدبیر بود سینه دریای احمر چاک کرد قلزمی را خشک مثل خاک کرد پنجه حیدر که خیبر گیر بود قوت او از همین شمشیر بود گردش گردون گردان دیدنی است انقلاب روز و شب فهمیدنی است ای اسیر دوش و فردا در نگر در دل خود عالم دیگر نگر در گل خود تخم ظلمت کاشتی وقت را مثل خطی پنداشتی باز با پیمانه لیل و نهار فکر تو پیمود طول روزگار ساختی این رشته را زنار دوش گشته ئی مثل بتان باطل فروش کیمیا بودی و مشت گل شدی سر حق زائیدی و باطل شدی مسلمی؟ آزاد این زنار باش شمع بزم ملت احرار باش تو که از اصل زمان آگه نه ئی از حیات جاودان آگه نه ئی تا کجا در روز و شب باشی اسیر رمز وقت از «لی مع الله» یاد گیر این و آن پیداست از رفتار وقت زندگی سریست از اسرار وقت اصل وقت از گردش خورشید نیست وقت جاوید است و خور جاوید نیست عیش و غم عاشور و هم عید است وقت سر تاب ماه و خورشید است وقت وقت را مثل مکان گسترده ئی امتیاز دوش و فردا کرده ئی ای چو بو رم کرده از بستان خویش ساختی از دست خود زندان خویش وقت ما کو اول و آخر ندید از خیابان ضمیر ما دمید زنده از عرفان اصلش زندهتر هستی او از سحر تابندهتر زندگی از دهر و دهر از زندگی است «لاتسبوالدهر» فرمان نبی است نکتهای میگویمت روشن چو در تا شناسی امتیاز عبد و حر عبد گردد یاوه در لیل و نهار در دل حر یاوه گردد روزگار عبد از ایام میباند کفن روز و شب را میتند بر خویشتن مرد حر خود را ز گل بر میکند خویش را بر روزگاران میتند عبد چون طایر بدام صبح و شام لذت پرواز بر جانش حرام سینه آزاده چابک نفس طایر ایام را گردد قفس عبد را تحصیل حاصل فطرت است واردات جان او بیندرت است از گران خیزی مقام او همان نالههای صبح و شام او همان دمبدم نو آفرینی کار حر نغمه پیهم تازه ریزد تار حر فطرتش زحمت کش تکرار نیست جاده او حلقه پرگار نیست عبد را ایام زنجیر است و بس بر لب او حرف تقدیر است و بس همت حر با قضا گردد مشیر حادثات از دست او صورت پذیر رفته و آینده در موجود او دیرها آسوده اندر زود او آمد از صوت و صدا پاک این سخن در نمیآید به ادراک این سخن گفتم و حرفم ز معنی شرمسار شکوه معنی که با حرفم چه کار زنده معنی چون به حرف آمد بمرد از نفسهای تو نار او فسرد نکته غیب و حضور اندر دل است رمز ایام و مرور اندر دل است نغمه خاموش دارد ساز وقت غوطه در دل زن که بینی راز وقت یاد ایامی که سیف روزگار با توانا دستی ما بود یار تخم دین در کشت دلها کاشتیم پرده از رخسار حق برداشتیم ناخن ما عقده دنیا گشاد بخت این خاک از سجود ما گشاد از خم حق باده گلگون زدیم بر کهن میخانهها شبخون زدیم ای میدیرینه در مینای تو شیشه آب از گرمی صهبای تو از غرور و نخوت و کبر و منی طعنه بر ناداری ما میزنی جام ما هم زیب محفل بوده است سینه ما صاحب دل بوده است عصر نو از جلوهها آراسته از غبار پای ما برخاسته کشت حق سیراب گشت از خون ما حق پرستان جهان ممنون ما عالم از ما صاحب تکبیر شد از گل ما کعبهها تعمیر شد حرف اقرأ حق بما تعلیم کرد رزق خویش از دست ما تقسیم کرد گرچه رفت از دست ما تاج و نگین ما گدایان را بچشم کم مبین در نگاه تو زیان کاریم ما کهنه پنداریم ما، خواریم ما اعتبار از لااله داریم ما هر دو عالم را نگه داریم ما از غم امروز و فردا رستهایم با کسی عهد محبت بستهایم در دل حق سر مکنونیم ما وارث موسی و هارونیم ما مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز برقها دارد سحاب ما هنوز ذات ما آئینه ذات حق است هستی مسلم ز آیات حق است