اقبال لاهوری | اسرار خودی | اسرار خودی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سستعناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که یافت مینشود جستهایم ما گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست مولانا جلال الدین رومی