افکنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افکنده . [ اَ ک َ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از افکندن . انداخته شده . افتاده . (یادداشت مؤلف ). ساقطشده . انداخته شده . (ناظم الاطباء) : چنان بد که آن دختر نیکبخت یکی سیب افکنده باد از درخت . فردوسی . از آن صدهزاران یکی زنده نیست خنک آنکه در دوزخ افکنده نیست . فردوسی . دید که در دانه طمع خام کرد خویشتن افکنده ٔ این دام کرد. نظامی . تازه کنند این گل افکنده را باز هم آرند پراکنده را. نظامی . ◄ ازپاافتاده در میدان جنگ، زنده باشد یا مرده . شکست خورده . (از یادداشت مؤلف ). صریع. (منتهی الارب ) : از ایرانیان هرکه افکنده بود اگر کشته بود و اگر زنده بود. فردوسی . همه مرد و زن بندگان توایم برزم اندر افکندگان توایم . فردوسی . بگفت ای شاه عالم بنده ٔ تو همه شاهان بصید افکنده ٔ تو. نظامی . ♦ افکنده پر ؛ بال و پر ریخته : بترک آنگهی گفت آن سو گذر بیاور تو آن مرغ افکنده پر. فردوسی . ◄ گسترده . پهن شده : کنون تا بنزدیک کاوس کی صد افکنده فرسنگ بخشنده پی وز آنجای سوی دیو فرسنگ صد بیاید یکی راه دشخوار و بد. فردوسی . افکنده همچو سفره مباش از برای نان همچون تنور گرم مشو از پی شکم تو مست خواب غفلتی و از برای تو ایزد فکنده خوان کرم در سپیده دم . ؟ ◄ خوار. ذلیل . فروتن . متواضع : دبیریست از پیشه ها ارجمند وزو مرد افکنده گردد بلند. فردوسی . آلت حشمت چندان و تواضع چندان آری افکنده بود شاخ که بیش آرد بار. عثمان مختاری . دلم دردمندست یاری برافکن بر افکنده ٔ خود نظر بهتر افکن . خاقانی . تو خاکی ... افکنده باش تا که همه نبات از تو روید.. در این جهان خاموش و افکنده باش تا در تو امید آنجهانی قرار گیرد. (کتاب المعارف ). افکنده ٔ خود را بربایدداشت . (مرزبان نامه ). درود خدا باد بر بنده ای که افکنده شد با هر افکنده ای . نظامی . نظامی هان و هان تا زنده باشی چنان خواهم چنان کافکنده باشی . نظامی . ◄ کشته . مقتول : ز افکنده گیتی بر آن گونه گشت که کرکس نیارست بر سر گذشت . فردوسی . بدو گفت فردا بدین رزمگاه ز افکنده موران نیابند راه . فردوسی . از افکنده شد روی هامون چو کوه ز گرزش شدند آن دلیران ستوه . فردوسی . صف خیل ایران پراکنده کرد کجا تاخت هامون پر افکنده کرد. (گرشاسب نامه ). که و دشت از افکنده بد ناپدید گریزنده کس رو بیک جا ندید. (گرشاسب نامه ). آن نازنینان زیر خاک افکنده ٔ چرخند پاک ای بس که نالی دردناک اریاد ایشان آیدت . خاقانی . ◄ محذوف . (یادداشت مؤلف ). ◄ شکارشده : کدام آهو افکنده خواهی بتیر که ماده جوانست و همتاش پیر. فردوسی . ◄ بخم . (یادداشت مؤلف ) : از خجلت بالای تودر هر چمن و باغ افکنده سر سرو و سپیدار شکسته . سوزنی . ◄ آویخته . فروهشته : آنجا طبلی دید [ روباه ] در پهلوی درختی افکنده . (کلیله و دمنه ). ◄ (اِ) فضله . پیخال . مدفوع . (یادداشت مؤلف ) : آلت حرب تغدری افکنده اوست . (حبیب السیر). ♦ افکنده تر ؛ افتاده تر : بدان هرکه بالاتر فروتر کسی کافکنده تر گستاخ روتر. نظامی . ♦ افکنده داشتن تن ؛ تواضع کردن . افتادگی کردن : طریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد تن خویش را. سعدی (بوستان ). ♦ افکنده سر ؛ شرمنده . خجلت زده : از پیش این رئیس نکوکار پاکزاد افکنده سر چو خائن بدکار میروم . خاقانی . پیش سریر سلطان استاده تاجداران چون ناشکفته لاله افکنده سر سراسر. خاقانی . ♦ افکنده سم . رجوع به همین ماده شود. ♦ سرافکنده ؛ شرمنده . خجالت زده . متواضع: اگر برده گیرد سرافکنده ایم وگر جفت سازد همان بنده ایم . نظامی . سرافکنده در پایه ٔ بندگی نمودش نشان پرستندگی . نظامی . و رجوع به ماده ٔ سرافکنده شود.