اشکنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشکنجه . [ اِ ک َ ج َ / ج ِ ] (اِ) شکنجه . عذاب . عقوبت . رنج دادن . اذیت و آزار و صدمه . (فرهنگ ضیاء) : خنیاگر او ستوه و بربطزن از بس شکفه شده در اشکنجه . منوچهری . چون رهیدی بینی اشکنجه دمار زآنکه ضد از ضد گردد آشکار. مولوی . گه ز بامی اوفتاده گشته پست گاه در اشکنجه و بسته دو دست . مولوی . شاه را گویند اشکنجه ش بکن تا نگوید جنس او هیچ این سخن . مولوی . و رجوع به شکنجه شود.