اسدی توسی | گرشاسپنامه | پند دادن اثرط گرشاسب را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بدو گفت کز بدگمان برگسل به اندیشه بیدار کن چشم و دل چو دانش نداری به کاری درون نباشد ترا چاره از رهنمون تو درگاه شاهان ندیدستی ایچ شنو پند، پس کار رفتن بسیچ بر این جهان داد ده پادشاست دگر مردم پاک دانای راست ز هر درگه آنست بشکوهتر که از نامداران پر انبوهتر به درگاه شه نامداران بساند چو تو نه، ولیکن سواران بساند بدان کز همه چیزها آشکار بگردد سبکتر دل شهریار دم پادشاهان امیدست و بیم یکی را سموم و دگر را نسیم چو چرخست کردارشان گردگرد یکی شاد ازیشان یکی پر ز درد چو رفتی بر شه پرستنده باش کمر بسته فرمانش را بنده باش چنانکن کههرکسکه نزدیک اوست به رادی شود با تو دلسوزو دوست اگر چه نداری گنه نزد شاه چنان باش پیشش که مردگناه به هر کار بر وی دلیری مکن مگو پیش او چون همالان سخن بپرهیز ازو بر بد آراستن هم از آرزوی کسان خواستن اگر چند گستاخ داردت پیش چنان ترس ازوکز بداندیش خویش منه پیش او در گه خشم پای چو خشم از تو دارد تو پوزش نمای زیانش مخواه از پی سود کس به کارش درون راستی جوی و بس ز کردار گفتار بر مگذران مگو آنچه دانش نداری در آن به نیکیاش دار سیصد سپاس هم اندک دهش زو فراوان شناس به خوبانش بر دیده مگمار هیچ وزان ره که فرموده باشد مپیچ چو چیزش خواهی و ندهد، متاب مبر بآتش خشمش از رویت آب همه خوی و کردار او را ستای همان دشمنش را نکوهش فزای به دل دوستان ورا دار دوست مخواه ازبن آن را که بدخواه اوست ز سستی مدان گر بود نیک مرد که داند چونیکی بدی نیزکرد مبین نرمی پشت شمشیر تیز گذارش نگر گاه خشم و ستیز تو از بردباران به دل ترس دار که از تند در کین بتر بردبار مگردان دروغ آنچه گوید سخن وز آنچت بپرسد نهان زو مکن گرت چیزی اندر خور شهریار فزونی بود و آید او را به کار بدو بخش هر چند داریش دوست که نیز آنچه الفغدی از جاه اوست نباید شد از خنده شه دلیر نه خندست دندان نمودن ز شیر چو دریا نمایدت در خوشاب همی جوی در و همی ترس از آب اگر چه پرستی ورا بیشمار برو بر مکن ناز و کشی میار که گر خواهد او چون تو باید بسی دهد و جای و جاهت به دیگر کسی مزن فال بد پیشش از هیچ سان بد و نیک رازش مگو با کسان هر آن گه که کاریت فرموده شاه در آن وقت هیچ ارزو زو مخواه چنانش نمای از دل راه جوی که ازوی توگیری همی رنگ وبوی به نخچیرگاه و صف رزم و کین مگرد از برش دور گامی زمین گر از چاه باشی سر انجمن تو آن جاه ازو دان، نه از خویشتن چو فرهنگی آموزیاش نرم باش به گفتار با شرم و آزرم باش بدان تا تو با بزم باشی و سور مگرد از پرستیدن شاه دور چو نزدش بوی بستهکن چشموگوش برو جز به نرمی زبانی مکوش زکسهای او بد مران پیش اوی سخنها جزآن کش خوش آمدمگوی رهیو اسپو آرایشو فرشو ساز ز هر سان که دارد شه سرفراز تو زانسان مدار ارز کار آگهی که با شه برابر نشاید رهی که چندین رهی را بباید گهر نگر شاه را چند باید دگر ز کهتر پرستیدن و خوشخوییست ز مهمتر نوازیدن و نیکوییست چنین پند بسیار دارم ز بر تو گر دیدهای خود فزایی دگر
به هنگام رفتن چو ره را بساخت نشاندش پدر پیش و چندی نواخت بدو گفت هر چند رأی بلند تو داری، مرا نیست چاره ز پند جوان گرچه دانادل و پرفسون بود، نزد پیر آزمایش فزون جوان کینه را شاید و جنگ را کهن پیر تدبیر و فرهنگ را خردمند به پیر و یزدان پرست جوان گرد و خوشخوی و بخشنده دست کنون چون به شاهی رسیدی زبخت بزرگیت خواهد بد و تاج و تخت نگه کن که چون کرد باید شهی بیآموز آیین و راه مهی چهارست آهوی شاه آشکار که شه را نباشد بتر زین چهار یکی خیره رأیی دوم بددلی سوم زفتی و چارمین کاهلی خرد شاه را برترین افرست هش و دانشش نیکتر لشکرست بهین گنج او هست داننده مرد نکوتر سلیحش یلان نبرد دگر نیکتر دوستداران او کدیور مهین پایکاران او شه آن به که هر دانش و دسترس همه زو گرند، او نگیرد زکس چنان دارد از هر دری پیشه کار که در پیشه هر یک ندارند یار دل شاه ایمن بر آن کس نکوست که در هر بد و نیک انباز اوست شه از داد و بخشش بود نیکبخت کرا بخشش و داد نیکوست بخت چو خواهی که شاهی کنی راد باش به هر کار با دانش و داد باش کهن دار دستور و فرزانه رای به هر کار یکتا دل و رهنمای سپه دار و گنج آکن و غم گسل کدیور به طبع و سپاهی به دل نکوکار و با دانش و داددوست یکی رسم ننهد که آن نانکوست خردمند کن حاجب و خوب کار طرازنده درگه و بزم و بار به دیدار باید که نیکو بود کجا پرده روی کار او بود به هنگام گوید سخن پیش شاه سزا دارد انداز هر کس نگاه نکو خط و داننده باید دبیر شمارنده چابک دل و یادگیر ز دل بنده شاه و دارنده راز به معنی از اندیشه دوشیزه ساز چو این هرسه زین گونه آری به دست سپه ساز گردان خسرو پرست یلانی کشان پیشه کین آختن شبان روز خو کرده برتاختن که در جنگ بر چشم کشته پسر نهد پای و، از کین نتابد پدر همه روز فرمایشان دار و برد سواری و شور سلیح و نبرد نباید که بیکار باشد سپاه نه آسوده از رنج و تدبیر شاه نکودار مر مردم خویش را همان پارسا مرد درویش را همه کار سازانت از کم و بیش نباید که ورزند جز کار خویش کند هرکس آن کار کاو برگزید بدان تا بود کار هرکس پدید سلیح ایچ در دست شهری گروه نشاید، که شه را نباشد شکوه نباید مهان سپه سربه سر که پیوند سازند با یکدیگر نشاید که هم پشت باشند هیچ مگر در گه رزم کردن پسیچ کسی کاو به جایت سزد شهریار ورا از بر خویشتن دور دار به هر کهتر اندر خورش کن نگاه سزای هنر ده ورا پایگاه گرت کهتری بر دل آید گران چو دارد هنر ورگران منگر آن که را دوست داری و کام تو اوست هر آهوش را همچنان دار دوست به بیداد مستان تو چیزی ز کس به دادو ستد راستی جوی و بس میان سپاهت هر آن کز مهان بترسی ازو آشکار و نهان چو پیدا نیاری بدش کینه جوی نهانی به دارو بپرداز ازوی دروغ و گزافه مران در سخن به هر تندیی هرچه خواهی مکن که شه برهمه بدبود کامکار چو گردد پشیمان نیاید به کار میان دو تن چو کنی داوری به آزرم کس را مکن یاوری نشاید زهی گاو دوشای و رز که بکشی چو مانی تو درکار وارز به کشت و به ورز کشاورزیان چنان کن که ناید به کشور زیان ممان کس به بازی و خنده زپیش تو نیز این مجوی و مبرآب خویش گه خشم چون چهره کردی نژند دژم باش و باکس به زودی مخند کسی را که دادی بزرگی و جاه همان جاه مستان ازو بیگناه چو نیکی نمایدت گیتی خدای تو با هرکسی نیز نیکی نمای کرا با تو گویند بد بیشتر چو نبود گنه دان که هستش هنر درختی که دارد فزونتر براوی فزون افکند سنگ هرکس براوی منه نو رهی کان نه آیین بود که تا ماند آن بر تو نفرین بود همه راهی از رهزنان پاک دار مدار از در دزد جز تیغ و دار چو بنشینی از گردت آن را نشان که دارند دردل ز مهرت نشان به جفت کسان چشم خود را مروش بترس از خدا وآن جهان را بکوش بود مه گناهی که نامد تباه ازو کاو بود داور هرگناه در داد بردادخواهان مبند زسوگند مگذر نگه دار پند چو نیکی کنی و نیاید به بار بدی کن مگر بهتر آید به کار کسی دار کز دفتر باستان همی خواندت گونه گون داستان ببین تازکردار شاهان پیش چه به بد همان کن توآیین خویش مده نزد خود راه بدگوی را نه مرد سخن چین دوروی را همه کارمردان با داد کن سخنشان به هر انجمن یادکن پژوهندگان دار بر راه رو همی دان نهان جهان نو به نو بدان کار ده کاو نجوید ستم نه آن را که افزون پذیرد درم کسی را مگردان چنان سرفراز که نتوانی آورد از آن پایه باز ز دانندگان فیلسوفی گزین ازو پرس هر چیز و با او نشین مفرمای کاری بدان کارگر کز آن کار نتواند آمد به در ممان خیره بدخواه را گرچه خوار که مار اژدها گردد از روزگار بکش آتش خرد پیش از گزند که گیتی بسوزد چوگردد بلند مکن هیچ بدبینی از دیگران وگر نیک بینی توخو کن برآن خورش پاک ازآن خور که نگزایدت به اندازه و آن گه که به بایدت پزشکان گزین دار و فرزانه رأی به هردرد دانا و درمان نمای بسی گرد آمیغ خوبان مگرد که تن سست و جان کم کند، روی زرد چوخواهی کهی را همی کرد مه بزرگیش جز پایه پایه مده که چون از گزافش بزرگی دهی نه ارج تو داند نه آن مهی چنان کن که همواره برتخت خویش اگر تیغ اگر گرز باشدت پیش گه بار مگذار و مگمار کس به شمشیر از افراز سر یا زپس به کس راز مگشای درهرپسیچ بداندیش را خوار مشمار هیچ کرا ترس و بیمی کنی گونه گون به سوگند کن تا بترسد فزون چو با مؤبدان رأی خواهی زدن به همشان مخوان جز جدا تن به تن ز هریک شنو پس مهین برگزین چنان کاین نه آگاه از آن آن از این به کس روی منمای جز گاه گاه به هر هفتهای برنشین با سپاه به ره دادخواهی چو آید فراز بده داد و دارش هم از دور باز به ناآزموده مده دل نخست که لنگ ایستاده نماید درست ز بن با زنان با ستیزه مکوش وزیشان نهان خویشتن دارگوش به نیکویی آکن چو گنج آکنی به دانش پراکن چو بپراکنی ازآن کش روان باخرد بود جفت کسی باد دستی ز رادی نگفت به نامه درشتی فراوان مگوی که تنگی دل شاه دانند ازوی فرستادگان را مخوان زود پیش بجوی از نهان، پس بخوان نزد خویش به اندازه کن با همه گفتگوی به ایشان به گفتار پیشی مجوی که گر بشکنیشان نباشدت نام وگر بشکنندت شود کارخام فرسته گسی ساز دانش پذیر نهان بین وپاسخ ده و یاد گیر کسی کز نهانت نه آگه که چیست ور آگه نداند به جز با تو زیست نه دوروی باید نه پیکار جوی نه میدوست از دل نه بیکار پوی چو دیر آیدت پاسخ نامه باز بدان کاو فتادست کاری دراز به هر جای بیدر و گوهر مگرد نه بیاسپ نیک و سلیح نبرد چو پیدا شود دشمنی کینه جوی نهان هر زمان پرس از کار اوی چو با او نشاید نبرد آزمود به چیز فراوانش بفریب زود سپه را چو دادی به چیزی پسیچ رسانشان به زودی و مفزای هیچ چنان دان که در دادن زروسیم ندانند کز دشمنت هست بیم بدان سازها جوی هرروز جنگ که دشمنت را چاره ناید به چنگ پراکنده فرمای شب جای خواب مخور هیچ بیچاشنی گیر آب طلایه دلاور کن و مهربان بگردان به هر پاس شب پاسبان به لشکر در از خیل تنها مباش به خیمه درون هیچ یکتا مباش گریزان چوباشی به شب باش وبس که تا بر پی از پس نیایدت کس زگردت مکن دور مردان مرد که باشند ایشان حصار نبرد چو پیروز گردی بترس خدای همان از کمین مر سپه را بپای گرفتن ره دشمن اندر گریز مفرمای و خون زبونان مریز گر آری به کف دشمنی پرگزند مکش در زمان بازدارش به بند توان زنده را کشتن اندر گداز نکردست کس کشته را زنده باز بود کت نیاز افتد از روزگار به از دوست آن دشمن آید به کار بیندیش شب کار فردا نخست بدان رای روپس که کردی درست نژاد شهان از بنه کم مکن مکن خاندانی که باشد کهن