اسدی توسی | گرشاسپنامه | پرسشهای دیگر و پاسخ برهمن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز هر دانشی چیست بهتر نخست چه چیز آن که دانست نتوان درست به ما چیست نزدیکتر در جهان همان دورتر نیز وز ما نهان بتر دشمن و نیکتر دوست چیست سر هر درستی و هر درد چیست بهین رادی آن کت کند نیکنام چه سان و توانگرترین کس کدام دل کیست همواره مانده نژند کرا دانی ایمن به جان از گزند چه چیز آن که یاور نخواهد کسی چه چیز آن که با یار باید بسی چه دانی که از گیتی آن نیکتر چه چیز آن که شد باز ناید دگر چه بیشست در ما و چه کمترست چه گوهر که بهتر ز هر گوهرست چه نرم آن که ز آهن بسی سختتر هم از مردمان کیست بیبختتر مه از کوه وز وی گرانتر چه چیز به نیروترین کس کدامست نیز به گیتی سیاهی ز زنگی چه بیش که بیترس و ایمن ز یزدان خویش ز روزی و دانش چه کاهد بگوی چه چیز آورد بیشتر غم به روی برهمن چنین گفت کای رهنمون شنو پاسخ هر چه گفتی کنون ز دانش نخست آنچه آید به کار بهین هست دانستن کردگار دگر آن که نتوانش دانست راست بزرگی و خوبی یزدان ماست به ما مرگ نزدیکتر بیگمان که بیمست کاید زمان تا زمان ز روزی مدان دورترکان گذشت که هرگز نخواهد بدش بازگشت دو چیزست اندر جهان نیکتر جوانی یکی، تندرستی دگر زما آن که چون شد نیابیم باز جوانیست چون پیری آمد فراز همه درد تن در فزون خوردنست درستیش به اندازه پروردنست بهین دوستست از جهان خوی خوش خوی بد بتر دشمن کینه کش به جان از بدی ایمن آنست و بس که نیکی کند، بد نخواهد به کس بود بیش اندوه مرد از دو تن ز فرزند نادان و، نا پاک زن به مادر، فزون از گمان نیست چیز چنان چون دم از کم زدن نیست نیز بود مهتری آن که بایدش یار نخواهد ز بن بخت یاور به کار بهین رادی آن دان که بیدرد و خشم ببخشی، نداری به پاداش چشم نکو نامی از گیتی آنرا سزاست که کردار او خواب وگفتار راست دژمتر کسی مرد رشکست و آز که هر ساعتش مرگی آید فراز چو نیک کسی دید غمگین به جای بماند، کند دشمنی با خدای توانگرتر آن کس که خرسندتر چو والاتر آن کاو هنرمندتر به نیروتر آن کس که از روی دین کند بردباری گه خشم و کین گرانتر ز هر چیز بار گناه کزو جان دژم گردد و دل سیاه دورغ بزرگست، مهتر ز کوه که گویند بر بیگناهان گروه سه چیزست اندر جهان خاسته که روزی و دانش کند کاسته یکی شرم و دیگر سرافراشتن سوم پیشه را کاهلی داشتن سیهتر دل مرد بیدین شناس که نه شرمش از کس نه زایزد هراس همان سختتر ز آهن و خاره سنگ مدان جز دل زفت بینام و ننگ بهین گوهری هست روشن خرد که بر هر چه دانی خرد بگذرد خرد مر جهان را سر گوهرست روان را به دانش خرد رهبرست کسی باشد ایمن ز ترس خدای که نبود گناهش چوشد زین سرای دل از ترس یزدان ندارد دژم که داند کز ایزد نباشد ستم کسی نیست بدبخت وکم بودهتر ز درویش نادان دل خیره سر که نه چیز دارد نه دانش نه رای نژندیش بهره به هر دوسرای مرا دانش این بد که گفتم نخست ازین به روا باشد ار نزد تست به فرهنگی ار ره تو دانی بسی رهی نیز شاید که داند کسی بسی دان ره دانش افزون وکاست نداند خرد جز یکی راه راست برو پهلوان آفرین کرد و گفت شدم با بسی خرمی از تو جفت چراغ خرد در دل افروختم فراوان ز هر دانش آموختم کنون خواهم از تو که با رأی پاک چو رخ برنهی در نیایش به خاک بخواهی که تا داور کردگار ببخشد گناهم به روز شمار وزین راه دشوار کم هست پیش برد شادی زی میهن ومان خویش بگفت این و زآب مژه رود کرد ببوسیدش از مهر و بدرود کرد