استیصال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.)از ریشه کندن.<BR>۲- (مص ل.) کنده شدن.<BR>۳- درمانده و بیچاره شدن.<BR>۴- (اِمص.) درماندگی، بیچارگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ ) [ ع. ] ۱- (مص م.)از ریشه کندن. ۲- (مص ل.) کنده شدن. ۳- درمانده و بیچاره شدن. ۴- (اِمص.) درماندگی، بیچارگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استیصال . [ اِ ] (ع مص ) بیخ برآوردن . (غیاث ). از بن برکندن . (تاج المصادر بیهقی ) (غیاث ). از بیخ برکندن . ریشه کن کردن . بیخ کند کردن . از بن برانداختن . از بن برافکندن . برکندن . برانداختن . اِجتیاح ِ. اصطلام . اخترام . ابتیاض . استباحة. دوع : اگر پس از این خیانتی ظاهر گردد استیصال خاندانش باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٢٠). اگر ما دبیری را فرمائیم که چیزی نویس اگرچه استیصال او در آن باشد زهره دارد که ننویسد. (تاریخ بیهقی ص ٢٦). و چون ... خواستی که حشمت و سطوت براند که اندر آن ریختن خونها و استیصال خاندانها باشد ایشان [ خردمندان ] آنرا دریافتندی . (تاریخ بیهقی ص ١٠٠). و زن وکودکان را ببرده بیاورد و جهودان را استیصال کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦). و خاندانهای بزرگ را استیصال کردی و با این همه عیب ها بخیل بودی [ یزدجرد ] . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٤). قصد خاندانهای قدیم و دودمان های کریم نامبارک باشد، و اقدام بر استیصال و اجتیاح پادشاهان منکر و ملوم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٠). عزیمت استیصال او مصمم فرمود... (جهانگشای جوینی ). ◄ برکنده شدن . ◄ موی در موی خویش پیوند کردن . (زوزنی ). موی در موی پیوستن خواستن . موی کسی بموی خود بستن خواستن . آنک کسی خواهد تا موی در موی وی پیوندد. (تاج المصادر بیهقی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
بیچارگی